حكيم ابوالقاسم فردوسى

326

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ستورگاه اسپى بخواست . فرياد سپاهيان برخاست . آنگاه كى خسرو كه بالاى همچون سرو خود را خميده بكرده بود ، دژم ، به ايوان شاهى آمد . پدرود كردن كى خسرو به كنيزكان خود كى خسرو را چهار كنيز بسان آفتاب بود كه هيچكس چنين خوبرويانى را به خواب هم نديده بود . پس آن بتان خويش را از پسِ پرده به نزد خويش خواند و همهء آن راز دل خود را با ايشان بگفت كه : بدانيد كه من از اين جاى سپنجى رفتنى هستم . ليك شمايان دل خويش را با درد و رنج مداريد . ديگر بودن بر اين خاك بيدادگر براى من بس است و تا جاودان ديگر مرا نبينيد . ديگر نمىخواهم در اينجا باشم و مىخواهم كه به سوى داور پاك بروم . با شنيدن اين سخنان ، هوش از آن چهار خورشيدچهر برفت و همگى از آن اندوه و درد و مِهر ، خروشان شدند . روى خود را با ناخن خراشيدند و پيرايه از گيسوان مشكبوى خويش بگسستند و موى بركَندند . آنگاه هر يك از آنها كه به هوش آمد ، با ناله و خروش گفت : ما را نيز از اين سراى سپنجى ببر و در اين نيكويى راهنماى ما باش . پس شاه پر مايهء ايران به ايشان گفت : از اين پس راه شما نيز همين خواهد بود . كجايند آن خواهران جم شاه ؟ كجايند آن تاج داران خودستا ؟ كجاست مادرم ، آن دختر افراسياب كه آن چنان از دريا بگذشت ؟ كجاست ماه آفريد ، آن دختر تور كه هيچكس به مانند او در روزگار نديد ؟ همگى بالينشان خاك و خشت است و نمىدانم كه اكنون در دوزخ هستند يا بهشت . چه افسر نهى بر سرت بر چه ترگ * برو بگذرد چنگ و دندان مرگ به نيكى ببايد تن آراستن * كه نيكى نشايد ز كس خواستن پس شمايان نيز از براى اين بيم ، آزار مرا مجوييد تا اين كه راه ديدار من آسان